روزگار ازت گلایه دارم... بابت تمام درد و رنجهای پدرم بابت کمر خمیده اش و دستهای پینه بسته اش بخاطر تمام روزهای که شرمنده خواسته های ما بود... و اما گله دارم بخاطر آتشی که در دلش افتاد بعد از اینهمه رنج... آری روزگار درد را وقتی فهمیدم که پدری آرزوی دیدن اولین لبخند کودکش داشت و حالا پسرک میخندد بدون دستهای گرم نوازشگر پدر... بابای زجر کشیده ام میبوسم دستها و دل سوخته ات و روزت مبارک با اینکه نیستی ولی اولین سال بابا شدنت مبارک ای تو که شدی حسرت تمام روزهای که میگذرد...

به قلم: مسافرباران



امتیاز بدهید :

| امتیاز : 0
موضوع : | بازدید : 355
برچسب ها : مسافر باران,

تاريخ : چهارشنبه 28 مرداد 1394 | 11:38 | نویسنده : moallem |
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها