عشق سلام - تاریخ: 1394/7/13 ساعت: 19:29
به من آهسته بگو عشق، سلام چه خبر از غم دنیا دل من خسته نباشی نفست گرم و دلت شاد مبادا که از این رنج برنجی که جهان گشته پر از درد به قلم:ستاره
عشق عادت نیست - تاریخ: 1394/9/6 ساعت: 14:53
سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست  عاشق کم است سخن عاشقانه فراوان !  عشق عادت نیست  عادت همه چیز را ویران می کند از جمله عظمت دوست داشتن را  از شباهت به تکرار می رسیم  از تکرار به عادت  از عادت به بیهودگی  از بیهودگی به خستگی و نفرت به قلم :رز بارانی
تصویر متفاوت - تاریخ: 1394/6/17 ساعت: 23:55
چند چهره در این تصویر دیده میشه؟  
خودم وتنهایی - تاریخ: 1394/9/15 ساعت: 21:16
دلــــم تَنـــگ شُـــבه...  بـَرآے عَڪس ـهآیے ڪِــہ پـآرهــ ڪَرבم  و سوزونـבمشوטּ...  بـَرآے בَفـتر خآطـرآتــَـم ڪـِـہ مُـבتـهآست  בِگـر چـیزے בَر آטּ نمے نویـسمــــ ...  حَـتے بـَرآے آבمـهآے حَـسوבے ڪِــہ  בور و بَـرم مـے چَـرخیـבنــבو  خِـیلے בیـر شِنـآختَمِـشآטּ ...  بَـرآے بیخـیآلے  و آرآمـشے ڪِ...
دل من تنگ تو شد - تاریخ: 1394/6/12 ساعت: 19:57
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی  تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟  بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟  انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست  سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی  من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم  بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی  غرق عشق تو شدم، بل...
چشم سیاه دلبر - تاریخ: 1394/6/12 ساعت: 19:10
چشم سیاه دلبر تابردوچشمم افتاد                          دل را زمن گرفت وغارت عقیده ام کرد از آن دو چشم زیبا خونی به دل روان شد               خم گونه ابروانش ماه خمیده ام کرد بابازی دو چشمش لرزه به جانم افکند                    باتیزی نگاهش از من بریده ام کرد بویی چو عنبر ومشک از موی او رها شد       ...
مرگ.....آری مرگ! - تاریخ: 1394/6/12 ساعت: 19:04
رﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ . ﻣﺮﺩ:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !  ﻣﺮﮒ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ..  ﻣﺮﺩ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .  ﻣﺮﮒ ": ﺣﺘﻤﺎ".  ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ..  مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ ....
طراحی های زیبا از دستانی هنرمند - تاریخ: 1394/7/1 ساعت: 18:52
ترسیم از:مینا
حرف دل - تاریخ: 1394/6/9 ساعت: 17:55
شعرهایم را میخوانی… و میگویی روان پریش شده ام ! پیچیده است … قبول … اما من فقط چشمهای تو را مینویسم … به قلم:تبسم
سخن بزرگان:افلاطون - تاریخ: 1394/6/9 ساعت: 17:12
1.آنچه شایسته نیست به آرزو مخواه،و بدان که انتقام خدا از بنده، به خشمِ بی رحمانه و بی حرمتی و سرزنش نبـُود،بلکه به متحول کردن و ادب کردن از فرط عشق باشد 2.نیرومند ترین مردم کسی است که بر خشم خود غلبه کند 3.زینت انسان به سه چیز است علم ،محبت ،آزادی 4.سزاوار است مرد عاقل هنگام تناول لذائذ یاد اورد تلخ...
دزدباورها - تاریخ: 1394/6/9 ساعت: 17:09
گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن...
ای عشق - تاریخ: 1394/6/9 ساعت: 12:40
هوای خانه ام ابریست ای عشق  حضورم غرق بی صبریست ای عشق  تو را می خوانمت هر جا که هستی  همانجایی که در دلها نشستی  تو را می خوانمت بهر شکفتن  برای یک غزل از یار گفتن  تو آواز لب مجنونی ای عشق  امید هر شب مجنونی ای عشق  صدای تیشه ی فرهادی ای عشق  گهی خاموش و گه فریادی ای عشق  تو زیبایی که ایجاز آفریدی...
بی تو مهتاب - تاریخ: 1394/6/13 ساعت: 19:54
بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه كه بودم. در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: شعراز:فریدون مشیری به قلم:پریسا
عشق - تاریخ: 1394/6/8 ساعت: 23:03
به قلم:پریسا
کلبه عشق - تاریخ: 1394/6/8 ساعت: 22:43
کلبه کوچک قلبم تاابدخانه ی توست  اشک من هرشب درخلوت خویش بهانه ی توست  دل من کنارجمع گرچه که بی احساس است  ولی تاتودردل هستی خوارودیوانه ی توست  مانمی دانیم که فرداچیست درتقدیرمان  ولی امروزپناهگاه سرم شانه ی توست  فکرمن شایدهزاران خانه پرواز کند  کلبه ی قلبم ولی خانه وکاشانه ی توست..... به قلم:تنها...
شاعرانه ها - تاریخ: 1394/6/8 ساعت: 23:01
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟؟؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی هشیار و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان آشفته سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ......
عشق تو - تاریخ: 1394/6/7 ساعت: 9:50
دردلم چندی است کزعشق تو غوغایی بپاست         بلبل دل از پی عشق تو در شورونواست درغریبی این دل بیگانه با هر کس بسی                سالهای سال با رخسارنارت آشناست روز وشب دل با تمنا می کند از من سوال             کان قریب لحظه های بی کسی هایم کجاست انتظار دل نمی دانم به آخر می رسد                    یا ...
عاشقانه های دوستان - تاریخ: 1394/6/7 ساعت: 0:36
اگر کسی تورا با تمام مهربانیت دوس نداش، دلگیر مباش که نه توگناهکاری نه او، انگاه که مهر می ورزی، مهربانیت تو را زیبا ترین معصوم دنیا می کند! پس خود را گناهکار مبین! من عیسی نامی را میشناسم که ده بیمار را در یک روز شفادادو تنها یک نفر سپاسش راگفت! من خدایی می شناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده ...
ازتومی گویم - تاریخ: 1394/6/1 ساعت: 0:00
قافیه های بلند نگاهت همیشه در آخرین لحظات به داد بیت های کوتاه غزلم می رسند وقتی که نیستی اما دستهای سیاه شعر سپیدم بالاست به قلم:مطهره
باران - تاریخ: 1394/5/28 ساعت: 11:30
چه بیرحمانه باران را دوست داریم/ از پشت شیشه/ زیر چتر/ نم نم.../ چقدر مظلومی باران/ باور کن!/ باران لمس تن تو را می خواهد... به قلم:مسافرباران

برچسب‌های مرتبط

دل نوشته ها | مسافر باران | برگرفته از آرشیوبهار | ارسالی از رها | مناجاتی از بهار | برگرفته از آرشیوhany | نوشته ها | سهراب سپهری | مرگ من | سخن آشنا